نقش تو
هرگزم نقش تو از لوح دل و جان نرود       هرگز از یاد من آن سرو خرامان نرود














تنهای تنها... 


چقدر آرزو داشتم دیگران حرفهای مرا بفهمند و چقدر دوست داشتم
نگاه خیسم را درک کنند.
چقدر دلم می خواست،کسی به من بگوید:
-چرا لبخندهای تو اینقدر بی رنگ است؟!
اما...
اما کسی نبود!

همیشه من بودم و تنهایی،همراه با دفتری پر از نقش دلداگیِ به خدا.
آری...
با شما هستم،شما دوستانی که بی تفاوت از کنارم گذشتید.
حتی برای لحظه ای هم نپرسیدید:
-چرا چشمهای تو بارانیست؟!
شما که بی رحمانه لبخند ساده ام را سوزاندید و نگاه بی ریایم را خاموش کردید!
شما که در موج نگاه بی قرارم بی دریغ به خودتان اندیشیدید و مرا
به طوفان بی کسی سپردید.
منی که خالصانه شما را دوست دارم و قلب کوچکم را مالامال از محبت نثار شما کردم.
شما با خلوصِ من چه کردید؟


-دایی محسن-

به دست گرفتن قلم: شنبه 6 تیر ماه سال 1388،19:32به قلمِ بی دل ←↑ ستاره باران-(1)

-`๑’-بی دل-`๑’-

منم که بی تو نفس می زنم؟

زهی خجلت

مگر تو عفو کنی ورنه نیست

عذر گناه

به عشق روی تو روزی که از

جهان بروم

ز تربتم بدمد،سرخ گل به جای

گیاه


ਂ→↑DДΞ! றΘĦ§Ξй↑←ਂ